|
چهارشنبه چهارم آذر 1388 :: 6:7 :: نويسنده : مهسا
شب که می خوابی یادت باشد !نردبان خانه را بخوابانی !حوض را هم خالی کن ماه اگر به زیبایی تو دست یابد ...دیگر سراغ از شب هیچ بی ستاره ای نمی گیرد
![]()
یکشنبه یکم آذر 1388 :: 6:52 :: نويسنده : مهسا
با دل انگیزترین ساز زمین با فرح بخش ترین نغمه عشق و خیال انگیزترین شعر زمان قطعه ای خواهم ساخت و به آواز رسا خواهم خواند... تا نوای طرب انگیز مرا رخش نام آور عشق، برساند به نسیم برساند به بهار تا به مهمانی این باغ بیاید امشب... ![]()
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 :: 10:2 :: نويسنده : مهسا
ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی نامم من ای که به رنجهام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم من با تو به هر غم، سنگ صبورم بی تو شکست تاج غرورم با تو یه چشمه، چشمه روشن ...بی تو یه جاده ام که سوت و کورم
![]()
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 :: 16:33 :: نويسنده : مهسا
باید اعتراف کنم من نیز گاهی به آسمان نگاه کردم دزدانه در چشمان ستارگان نه به تمامیشان !...به آنها که شبیه ترند به چشمان تو ![]()
جمعه بیست و دوم آبان 1388 :: 0:12 :: نويسنده : مهسا
وقتی که سرشار از عشق تو هستم هیچ نفسی حریف آوازم نیست روح پرنده های آسمونم هیچ قفسی حریف پروازم نیست وقتی که سرشار از عشق تو هستم بالاتر از دنیای من دنیا نیست با تو به جایی می رسم که انگار فاصله ای بین من و خدا نیست با تو نمی ترسم من از زمستون ندارم ایمانی به فصل سرما بهار خود منم وقتی تو هستی باقی همه حرف و گمان و رویا...
![]()
سه شنبه نوزدهم آبان 1388 :: 16:5 :: نويسنده : مهسا
ای همراه من تنها با تو، تا اوج عشق هم پروازم با قلب تو، دلدار من، هم آوازم تو، همپای من تنها با من، هم آوایی ...با درد من آشنایی ...تکیه گاهی ...هم صدایی
![]()
یکشنبه هفدهم آبان 1388 :: 16:15 :: نويسنده : مهسا
تو را مانند شب ها دوست دارم مثال خواب و رویا دوست دارم تو را مثل شقایق های عاشق تو را مانند گل ها دوست دارم تو را ای واژه زیبای خلقت تو را ای عشق یکتا دوست دارم زلالی مثل یک قطره ز دریا تو را چون موج دریا دوست دارم قشنگی مثل حس مبهم شعر تو را ای حس زیبا دوست دارم تو تنها اختری در آسمانم تو را ای خوب تنها دوست دارم تو لیریزی ز عطر پاک نرگس تو را چون آه و سودا دوست دارم شدم سرکش مثال ذات آتش تو را بی ترس و پروا دوست دارم تو خود گفتی به من فردا میایی تو را مانند فردا دوست دارم
![]()
جمعه پانزدهم آبان 1388 :: 10:0 :: نويسنده : مهسا
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان سر گرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست تا دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع سرفرازم کن شبی با وصل خود ای نازنین تا منورگردد از دیدارت ایوانم چو شمع «خواجه حافظ شیرازی» این غزل برای من، تداعی گر یک خاطره ست.یک خاطره خوب و دلچسب، که باعث میشه همیشه از خوندنش لذت ببرم .امیدوارم شما دوستان خوبم هم این لذت رو درک کنید
![]()
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 :: 9:23 :: نويسنده : مهسا
...تو آن ستاره ای که در بلندای آسمان زندگیم تابیدی از درخشش تو، آسمان تاریکم پر نور شد ...آن شب، روشن ترین روزم بود
![]()
دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 10:23 :: نويسنده : مهسا
آن زمان که عاشق می شوی و می دانی که عشقی هست و باور داری کسی تو را دوست دارد و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند ...در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست
آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی و تنها اوست که به تو آرامش خیال می دهد ...در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست ![]()
شنبه نهم آبان 1388 :: 13:3 :: نويسنده : مهسا
وقتی تو با من نیستی... از من چه می ماند ؟
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند ؟ از من چه می ماند، جز این تکرار پی در پی... تکرار من در من... مگر از من چه می ماند ؟! ![]()
جمعه هشتم آبان 1388 :: 11:19 :: نويسنده : مهسا
ای آنکه زنده از نفس توست جان من آن دم که با توام، همه عالم از آن من آن دم که با توام، پرم از شعر و از شراب می ریزد آبشار غزل از زبان من آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها سیمرغ کی رسد به بلند آسمان من بنگر طلوع خنده خورشید بر لبم زان روشنی که کاشتی، ای باغبان من با تو سخن ز مهر گفتن چه حاجت است؟ خود خوانده ای به گوش من این، ای مهربان من
![]() |
||||||||||